سيد محمد باقر برقعى

323

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آداب‌دانى مطلوب و چشمگير نامبرده مىباشد » . رجا ، شاعرى غزل‌سرا است و از انواع شعر تنها در زمينهء غزل كار مىكند و غزل را نيكو مىسرايد و آن را بهترين قالب براى مضامين شعر خود مىداند . بهانهء دل كوه غمت نشسته ، سنگين به خانهء دل * آتش كشيده يكسر بر آشيانهء دل جز آه و ناله و غم ، از ناى دل نخيزد * پرسوزتر ز نى شد ، سوز ترانهء دل ازبس‌كه در هوايت ، ذوق اسيرىاش بود * همچون قفس بنا كرد ، صيّاد ، لانهء دل هر سو كه مىگريزم ، غم مىزند به تيرم * هرجا كه مىكنم رو ، گيرد نشانهء دل در كنج اين قفس هم ، راحت نمىنشيند * خوناب و اشك ديده ، شد آب و دانهء دل كارى نكرد دستِ پرمهر باغبان هم * از خاك شوره سر زد ، گويى جوانهء دل دل گشته از فراقت ، درياى خون سراسر * هرگز دگر نباشد ، پيدا كرانهء دل ساقى بده شرابى ، تا وارهم از اين غم * جز مى نمىبرد هيچ ، از دل بهانهء دل درس جنون « رجا » را عشق رخ تو آموخت * پيچيده همچو مجنون ، صيت فسانهء دل همنشين صنما دلم ز هجرت ، به غم بلا نشسته * همه دم ز قهر و جورت ، به خدا خدا نشسته نه مرا به بر نشاندى ، نه به خلوتم نشستى * به كجا رود غريبى ، كه ز خود جدا نشسته ؟ نه نواى اهل دردى ، نه صداى چنگ و تارى * چونى شبان ز هجرت ، به دم عزا نشسته ز فراق قامت تو ، چو كمان قدم خميده * عوض كمند زلفت ، به كفم عصا نشسته چه شود طبيب ، امشب ، ز كرم دوا نمايى ؟ * كه وجود دردمندم ، ز پى دوا نشسته ز بيان داغ و هجرت ، ز رخ تو شرم دارم * به جبينم از خجالت ، عرق حيا نشسته به رضاى تو گذشتم ، ز جهان و جان و هستى * به خدا دلم هميشه ، به درِ رضا نشسته ز فراق شمع رويت ، شده دل چو لاله گلگون * به فغان كشيده كارش ، همه بر عزا نشسته